امروز اول دی ماه است.اول زمستان.اول سرماهای استخوان سوز.اول رنج و بلاهایی که فقط در زمستان رخ می دهد.از آنفولانزاهای بی منطق بگیر تا قامت راست شده ی عقربه های نشان شاخص آلودگی هوا .یلدا آمد .پاییز ر
دست هایی که برای خداحافظی پشت شیشه های گیت فرودگاه می رقصید.پاهایی که تندتر از همیشه رفتن را آغاز کرده بود.و در آغوش یک پدر.. دختر کوچولویی ..با کفشهای صورتی,و عروسکی که آویزان دستش بود .دلبری می کر